سلام بعد از ربع قرن و اندی تصمیم گرفتم وبلاگم رو به روز کنم.داستانی رو براتون می زارم.بخونید و من رو هم از نظر نقد یا احساستون با خبر کنید
گمشده در خلأ
شايد هيچوقت نفهميد كه من چه زماني دقيقأ مي ميرم. چون نه در سررسيدم مي نويسم نه به عزرائيل مي گويم ؛ اصلأ شايد نميرم. مي خواهم گوش هايم را در گور بكشم و به خودم بگويم نترس و آخرين سنگ را خودم بگذارم . بعد هم احتمالأ مشتي خاك و ثانيه اي گريه. اين بكرترين خاكسپاري دنياست چون تمام مراسم به عهده خودم است.
حالا موجود آزادي هستم فقط به دو جا نمي توانم بروم يكي خانه خود مان آخر من . . . :» مرده ام« ؛ و خوابگاه ارواح چون : به طور دقيق نمرده ام. پس روي پشت بام خانه اي كه تازه خودم را در آن جا داده ام اطراق مي كنم. مي ترسم به زير زمين بروم چون هر چه باشد آن پائين يك جنازه دفن شده و جنازه ترس دارد حالا چه خودم باشم چه قصاب محل.
كاش قبل از مراسم خاكسپاري راز اين دنياي جديد را با چند نفر در ميان مي گذاشتم تا لا اقل در اين خلأ تنها نمانم. بايد منتظر يك مراسم خاكسپاري باشم تا روح گنگ مرده اي را با دنياي خودم آشنا كنم و از تنهايي در بيايم . به اطراف نگاهي مي كنم همه چيز تار است . هر كاري كردم نتوانستم عينكم را با خودم بياورم. اگر فرعون مصر بودم مي توانستم وسايل شخصي ام را با خودم دفن كنم اگر اينطور مي شد مي توانستم تاريخ اين دنيا را از ابتداي ظهور ثبت كنم . عيبي ندارد كوري هم براي خودش عالمي است. ديگر تكه اي از حواسم كنار نسوختن برنج نيست .و تكه اي ديگر ’دورِ كارنامه اي كه بايد ’پر شود.
آن پائين وضع خيلي وخيم است فرشته ها شك كرده اند كه جنازه خودم يك جنازه كامل با تمام مشخصات باشد. مدام سؤال هاي جورواجور مي پرسند مي خواهند مچ (جون) بگيرند. ارواحي هم كه از كنارم رد مي شوند اطرافشان را چپ چپ نگاه مي كنند . آنها مرا نمي بينند فقط حس مي كنند. فكر كنم آنها هم شك
كرده اند كه يك روح كامل با تمام مشخصات وارد دنياي آنان شده باشد.
نمي دانم تا كي مي توانم صداي شكنجه خودم را از آن پائين بشنوم و همچنان روي بام خانه جديدم ، بي خيال همه چيز ، در نامرئي ترين حضور خودم در دنياي خلأ نفس بكشم.
من نقشه هاي زيادي براي زندگي در خلأ كشيده بودم ، مي خواستم بي هويت از نو شروع كنم و از هسته همين سنگ قبر منظومه شمسي تشكيل بدهم. حتي چيزهايي هم از آدم و حوا پرسيده بودم اما هيچ وقت فكر ضجه هاي خودم را نمي كردم.
اينجا هيچ شباهتي به پشت بام خانه ام ندارد. ارواحي هم كه از كنارم رد مي شوند ديگر چپ چپ اطرافشان را نگاه نمي كنند ، مستقيم به من ’زل مي زنند. نمي دانم چه مدت ، ولي آنقدر كه خسته شوم ؛ گشتم. دنبال نگاهي كه لال نباشد. پيدانشد. گوش مي كنم. فرشته هارفته اند. ديگر صداي زجه اي از زيرزمين نمي آيد.