![]() |
![]() |
|
|
برای دیدن تو یک چشم کم داشتم.
نمي دانم این کوری از من بود
یا از فاصله های بی چشم و رو.
صبح ها
دوباره خواهش استکان و
چای و نان و پنیر
و سفره ای به روی میز. دلم تاب برمی دارد
در یاد کوچه های بازی.
من از تمام کودکی ام
یک تاب برمی دارم.
خدا
مرا
بندازد
بَغَل خاکی که
دست های ترد تو را بلعید. مثل این است
که کمر باریک این استکان
از خواهش امروز سر ریز است
و هنوز برای دیدنت یک چشم بیشتر ندارم.
درست مثل همیشه.
اما چه فرق می کند
تو نیستی
همچون حضورت در این لحظه غیاب
نیستی دیگر. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 12:8 توسط تینا پیرسرایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 مهر 1387 مرداد 1387 اسفند 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 دی 1385 مهر 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 |
|
RSS
|