![]() |
![]() |
|
|
هنوز پر زدن در قفس ات را
نیاموخته
چگونه نفس زدن چگونه؟
در مردگی اش حرفی نیست.
بیا در کهکشان ارواح کمی قایم باشک کنیم.
. . . وقتی روی خیال سایه ها
چشم می گذارد،
تو تا مي تواني گم شو
مثبت بی نهایت
. . .
صفر
. . .
منفی بی نهایت.
ببینم
این درد بی درمان
که در تو بستریست،
همیشه گشوده بی هیچ فراغتی؟
هنوز قفس زدن
در نفسی زیباست
که درست پشت سرش گم می شوی؟
سُک سُک.
دست خودم نیست
باید اینطور تمام می شد
تقصیر هیچکس نیست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 15:16 توسط تینا پیرسرایی |
|
|
تاريكي جهان من بود
وقتي كليد پلك هايت گم شد.
حبس شدم در خلأيي زير دلم
و نفس نکشیدم هرگز.
هميشه از ترس مي ترسيدم
هميشه
ودر تاريكي
دنبال ترس مي گشتم.
پيدا ... .
نگاهم را به ديواره كدام پلك بكوبم
تو بگو
كه بر شانه هاي زمين . . . .
شايد هيچ چيز به اندازه دو مردمكِ لال
ملال انگيز نباشد.
خستگي
تازگي قشنگي نيست .
حرف تازه اي هم نيست.
شال و كلاه كن برویم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 14:48 توسط تینا پیرسرایی |
|
|
؟ ؟(علامت سوال) نام داستاني است ازكيهان خانجاني از مجموعه
سپيدرود زير سي وسه پل
داستان از نقشي سياه حرف مي زندكه خشك است
قيرنيست رد زغال
هم نيست واز انتهاي قبرستان شروع مي شود
قبرستان را پي ميگيرد
از روي چهارسنگ كوچك چيده شده كنار هم مي خزد و در نگاهي
چون نيمرخ جمجمهي بسيار بزرگ است.
گدا علي( كسي كه اولين بار نقش را مي بيند ) دقيقاً بعداز توصيف
نقش سياه در داستان ازتقديرش شكايت ميكند وميگويد:
خدايا مصلحتتو شكر! چه گناه كبيرهاي كردهم تقديرم اين طوراز آب
دراومد؟
اين سئوال كه ماهيت این نقش چيست و چگونه به وجودآمده ،ذهن
خواننده را از ابتدا تاانتهاي داستان و پس از آن مشغول مي كند و
در انتها باز به همان ؟ ابتدايي داستان ميرسيم.
دراينجا به دنبال حل معمايي كه خانجاني طرح كرده نيستيم چون
نشانه ميتواند خيلي ذهني باشد
اما شايد بتوان با فهرست كردن عناصر سياهي
كه در داستان به آنها
اشاره شده پاسخي يافت 1) داستان در ابتدا از تنه و شاخه هاي درختاني حرف مي زند
كه سياه و وهمناك مي نمودند ص.81 2) از چشمهاي بماني (دختر پنجم كه او هم در حال مرگ است)حرف ميزند
چشمهاي درشت بامردمكهاي سياه).ص82 3) پيراهن سياه گداعلي ، گدا علي زيربغلهاي پيراهن سياهش از شوره
سفيد شده بود.ص.83 4) خانم گل پيراهن سياه تاسيدهاي به تن....ص.83 5) بانوكه گالش هایی سياه و براق به پا دارد.ص83 6) گاوي سياه آنسوي سيم خاردار ميچريد.ص83 7) جاي جايي از آسمان ابرهايي بودكه درونشان به سياهي مي زد« طياره طياره».
ص.83
و بعد از سياهي نقش حرف مي زند.
(هواپيما ها نزديكتر و صدايشان بيشتر و گوش خراشتر مي شد.
تا ازبالاي قبرستان ، سبابه ها ،سنگ قبرها ،
سايههاي تو در توي اهالي و سياهي نقش گذشتند.)
شايد بتوان به اين نتيجه رسيد، كه تمام اين عوامل هفت گانه
هر كدام ميتوانند مسبب ايجاد چنين خطي باشند.
عدد7 شايد اشاره اي به تعداد افراد خانواده گدا علي باشد
( چهار فرزند از دست رفته، بماني ، گدا علي و همسرش) .
اما تمام اين اتفاقات تنها در ذهنيت ميتوانند شكل بگيرند
در حالي كه ما با يك نقش سياه عيني و فيزيكي روبروييم
ودر اينجا به علامت ؟ ميرسيم ، و براي
ادراك بهتر مجبور به دوباره خواني داستان ميشويم كه اين ميتواند
نوعي از برگشت به عقب باشد
( نوعي دور تكرار)ضمن اينكه تبديل اين نوع ذهنيت به عينيت و
باور آن تنها زماني امكان پذير ميباشد كه ما اين داستان را باور كرده
باشيم در غير اين صورت در انتها به همين علامت؟ هم نميرسيم.
هرچند اين داستان چندان دغدغه ایي ، براي باور پذير كردن خود
ندارد و بيشتر به دنبال معما گونه جلو دادن سوژه خود می باشد.
بهر حال سياهي نقش در اين تصاوير هم ذهني است و هم عيني
سياهي از گداعلي تا بماني مانند خطي سراسر تولد تا مرگ
او را طي ميكند و همچنين از ذهن او تا بيرون از آن
در ميان قبرها بصورت واقعي حتي از مسير قبري كه قرار است
آماده شود نيز ميگذرد كه سرشار از انبوه نمادهاست/ ،؟
البته اين نمادها ديگر به دنبال بوجود
آوردن حادثه نيستند بلكه آنچنان وجود دارند كه ميتوان آنها را به
نظام نشانه شناسي وابسته دانست.( تاريخي يا اجتماعي) ؟
داستاني است كه دنبال جواب نميگردد بلكه موقعيتي را به وجود ميآورد كه
سوالي بودن متن را به مخاطب القا كند نويسنده اين داستان شايد
نميخواهد به مخرج مشتركي بين سوژه و ابژه برسد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 14:46 توسط تینا پیرسرایی |
|
|
شاید تونل در میانه رسیدن و هرگز تنگی نفسی زود گذر باشد ـ در خمیدگی تبسم ات. * در این لحظه بی اتفاق این تنها نگاه است که حرف می زند می نویسد در همین لحظه جهان شکل می گیرد وتو در مقابل می نشینی.
شاید هیچکس نمی داند این سکوت در زیباترین شکلش بی اتفاق اتفاق افتاده است.
* روی درخت می نشیند افتادن سیب تنها کُشندگی بی رحم ارتفاع می شود. تشنه می شوم برای پرسه زدن در خیابان تعطیل شب وقتی بارانی توام . ــ کاری که هیچ گاه نمی کنم.
فکر کن به ماه که از اینجا تا بدر تا شهر تو با هلالش خطر می کند و هیچ گاه نمی افتد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 18:26 توسط تینا پیرسرایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 مهر 1387 مرداد 1387 اسفند 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 دی 1385 مهر 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 |
|
RSS
|