تبليغاتX
شیطان کوه من
این خستگیِ تُرد

 

هوای شعرم بی تو بود کاش.

می خندیدی اگر

سراشيب هرخسته كوهی سُر مي خوردم،

بي درنگ.

 

خسته از راه هام

و تو       كه تلفيق آنهایی.

" باور نمي كني؟ "

 

در هواي كوه

چقدر بليت تله کابین

پاره نکردم

" از دره ها بپرس "

 

چه صبح ها

بي بليت     تا كوه         خسته

و هر عصر

با بليتي در يك دست

سراز پا ناشناس

به سُر خوردن

در شش سوی خستگیم

که به آن عادت کرده ام.

 

بدون تو

اتاق انفرادي

دستي در هوا

ُمعلق.

 

 

 

اردیبهشت قبل از تله کابین

لاهیجان

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 17:36 توسط تینا پیرسرایی |

شیطان                           کوه                              من

 

 

شیطان    نرفت

شاید دوست نداشت پرت شوم.

تنهایی

فقط اینجاست

چون هیچ فرشته ای پشت این    کوه   نمی آید.

   لیلیهرچه تمیز فریاد بزنم 

پژواک دوستت نمی دارم

نمی رسد .

باور کن درد دارد احمق دروغم باشم.

به شکلی وسیع بستری شده ام.

جوری که چشم نفهمد ؛

 جار میزنم.

باران که بند بیاید

 در آسمانی جدید

می دانم

به تو فکر می کنم.

راستی لیلی

همه عشق و عکس ها جاماند

.

.

.

ولی

تله کابین   که پیش تو نمی آید!؟

 

 

آبان/86

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 10:25 توسط تینا پیرسرایی |
نفرت

 

 

 

نفرتی نیست

 

ولی آنقدر به تو فکر نکرده ام

 

که باور کنم بودی.

 

و تو را نمی شناسم

 

می توانم این را فریاد بزنم.

 

احساس می کنم

 

برای بهتر نفس کشیدن

 

چیزی جز اندام انسانی ام می خواهم

 

چیزی

 

جز زن وارگی ام

 

جز دوستت دارم.

 

 

مهر ۸۶

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 8:49 توسط تینا پیرسرایی |
عمود برپله های آسمانم

 

 سلام به همه دوستان

یه پیشنهاد دارم

چند وقته که وبلاگ به روز شدگان راه اندازی شده و زحمت اطلاع رسانی

در مورد وبلاگ های ادبی به روز شده رو به دوش می کشه من هم

 از اونجایی که ذاتأ آدم تنبلی هستم بعد ازبه روز شدن تقریبأ به کسی خبر نمی دم

 و فقط به این وبلاگ خبر می دم.شما هم اگه دوست دارید

 می تونید از این وبلاگ استفاده کنید

 لینکش تو لینکدونی هست.

 شایداین جوری محتوای کامنت هامون حال و هوای نقد و نظر به خودش بگیره. 

 

*****************************

 

 

برای هردری           دراین خیابان

 

شعر خواهم گفت.

 

ازهردری.

 

درتمام دری وری های وردگونه ای که

 

آسمان     درپلک هایش      به هم آورده

 

تمام راه راه خیابان

 

عمود برپله هاست

 

که گاهی مرا به آسمان می برد؛

 

 

 

من درتک تک پله های این نردبان

 

تنهابه دنبال یک چیزهستم

 

که از چه چیز          نگاهم داشته .

 

«چقدر می خندی ؟»

 

وقتی

 

با همه کوله بار

 

در تمام ایستگاه های این خیابان

 

مترسکِ انتظار

 

«بی کلاغ » ایستاده باشم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 9:37 توسط تینا پیرسرایی |
جرقه ، برگ ، نفت

بابت این چند وقتی که وبلاگمو به روز نمی کردم و جواب

 

کامنت ها و ایمیلامو نمی دادم یه عذر خواهی صمیمانه به همه

 

تون بدهکارم.نمی تونم قول بدم ولی سعی می کنم تکرار

 

نشه.ضمنأ از تمام کسانی که مطالب رو سیو می کنند ، می

 

خونند و بعد نقد می کنند صمیمانه تشکر می کنم.

 

گرچه اعتقاد شخصی ام اینه که بیان  اولین حسی که یک متن

 

به مخاطب منتقل می کنه کمک زیادی به آفریننده اثر می کنه

 

 

 :جرقه ،

 

برگ ،

 

نفت: 

 

 

 

يادم نيست چه طور تمام شد.

 

با برگي از پياده رو . . .

 

: شروع شد :

 

با نيمكتي از پائيز،

 

كنار هر چه كه

 

: ......... نبايد بگويم :

 

از هميشگيِ زن برگ كشيد

 

رفت.

 

يادم نيست

 

كجاي نيمكت

 

ساعت              كدام پياده رو

 

رفت.

 

عكسي پاره نشد

 

پائيزي نسوخت

 

و آن دورها

 

نگاتیوها را برعكس قيچي . . .

 

: نمي دانم

 

بايد چيزي گير لحظه هايم مي آمد؟

 

يا نه؟

 

يادم نیست :

 

بعد از جرقه

 

بشكه نفتي باقي  می ماند

 

كنار خاكستر؟

+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 18:19 توسط تینا پیرسرایی |
دو قدمی خدا

دو قدميِ خدا هستم.

        

       از باد و آب بترسم     يا       من.

 

دو قدميِ خدا هستم و      دستم

 

به اندازه همين يك دو قدم هم

 

           كش نمي آيد.

 

شاید صداي سرد اينجا

 

تا تو              يخ  می بندد.

 

در قله هاي يخي

 

 هميشه پشيماني ورم نمي كند.

 

 

آبيِ زيرِ پايم پر رنگ مي شود

 

 چرا قله ها          راهي به آسمان ندارند.

 

       آبي بيا

 

              بيا از من جلو بزن

 

                            اين يك دو قدم هم مال تو

 

                     بچسب به دستهاي خدا

 

                 و حباب هاي مرا

 

      از لابه لاي سقوط بگير.

 

 

 

        من آدمِ بدي نيستم پدر

 

        فقط سوار كشتي نشده ام.

 

                                                            
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 15:18 توسط تینا پیرسرایی |
كسي كه به خودش نمرده تسليت مي گويد

 

تسليت به خودم نام ديگر از مجموعه انتشارات « حرف نو»

 

است كه اينبارقرعه چاپ و نشر به نام محمد اسماعيل حبيبي

 

درآمده است.حبيبي شاعريست كه با آنكه سالهاست شعر را

 

شروع كرده اماهنوز هم نتوا نسته است با توجه به

 

پتانسيلي كه دارد ، جايگاه خود را در ادبيات اين مرز و بوم

 

پيدا كند ، البته اين حاصل اتفاقاتي است كه در پس و پشت

 

ادبيات نشت كرده و همچنان موريانه واردر حال تخريب

 

ساختمان ادبيات اين دو سه ساله است. كساني كه

 

با دست گذاشتن روي استعدادهاي منفعل و زد و بندهاي

 

ارتباطي و مسموم اجازه بروز به استعدادهاي درخشان

 

را نمي دهند.وگاهي نيزآهن لاي چرخ آنها مي گذارند.

 

با اين تفاضيل مي خواهيم نگاهي بيندازيم  به طوراجمال

 

به مجموعه تسليت به خودم.

 

هي اسماعيل ... اسماعيل /  برف ...

 

برف! /  = صدا توي برف باريده بود

 

« ما » مدام از كسي كه نيست حرف

 

زديم و / از كسي كه بود نگفتيم

 

 

اگر بخواهيم برخورد همزاد پندارانه با اين متن داشته

 

باشيم در وهله اول با نوعي زيبايي برخورد مي كنيم

 

كه با ديدگاه دقيق و متفكرانه شاعر جان مي گيرد و بعد

 

كمي غم ا نگيز مي شويم كه خود را از ما نداند و چه

 

پيشنهادي بهتراز اين

 

: گاري توي برف مي ماند / دلت را به

 

خانه برگردان

 

 

ارائه كارنامه اي از اولين كارها تا كارهاي امروز در

 

تسليت به خودم حركتي شجاعانه و تحسين برانگيز است.

 

 

تلاش شاعر براي رسيدن به مفهوم گسستگي در عين

 

انسجام يافتگي نيز قابل تقدير است. اما واگرايي اگر هم

 

بخواهد براي بيان مفهوم سرگرداني آن هم صرفأ در فرم

 

كار به كار رود، باز دليل نمي شود كه ما از ماهيت حسي

 

( شالوده ايي) منسجم در زيرساخت  دروني كار چشم

 

 

پوشي كنيم . نمي شود روساخت بيروني كار را بدون

 

داشتن پشتوانه اي منسجم ومحكم از درون ، اينطور

 

آشفته كرد وبعد هم انتظار داشت همه چيز روال

 

عادي خود را طي كند . تصاوير يك به يك در ذهن مخاطب

 

نقش ببندد و مفهوم از دل اين همه آشفتگي سربرآورد.

 

حتي اگر تصاوير بكر و عميق و زاويه ديد،نو  باشد.

 

( مانند آنچه كه در تسليت به خودم  به وفور يافت مي شود )؛

 

 

درزمينه ارتباط با مخاطب نمي تواند به گونه اي موفق

 

عمل كند. هر جا كه شاعر كمي از درونگرايي خود

 

فاصله مي گيردو با ديد باز خود مسائل را احاطه مي كند

 

، به گونه اي آگاهانه تر مفهوم را درذهن مخاطب

 

نقش مي بندد و حاصل ، كاري يكدست و روان ،